زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... ماجرای مسواک زدن رادین ...

  پسر نازم اینقدر سر خوردن قطره آهن بد قلقی    و  اذیتم   می کنی که بعضی وقتا تصمیم میگیرم دیگه بهت قطره ندم ... البته فقط آهن نیست ، مولتی ویتامین رو هم با زور می خوری ... یه وقتایی با گریه میخوری ، یه وقتایی با زور و یه وقتایی با مبارزه و دعوااااااا ... انصافاً هم خیلی بد مزست ، ولی چاره چیه باید بخوری ، وقتی تو دلی بودی هم مامانی بخاطر سلامتیت از این چیزا زیاد خوردم و حالا خودت هم باید همکاری کنی ... ازماجرای خوردن قطره که بگذریم، نگران و ناراحتم به خاطر مرواریدات... مرواریدای  خوشکلت به خاطر این بد قلقیهات دیگه نمیدرخشه و کمی تغییر ...
9 بهمن 1391

... یلدا ولادت دوباره خورشید بر خورشید گرما بخش زندگیمان مبارک ...

به نام خداوند خورشید و ماه     یلدا آمد ... یلدا آمد و شبی طولانی را آورد... یلدا آمد و خورشید دوباره متولد شد ... یلدا و خورشید آمدند و روشنایی مهمان سرزمین آریاییمان شد ... یلدا آمد و ماه رفت... یلدا آمد و تاریکی رفت ... یلدا آمد و پائیز برگ ریزهزار رنگ رفت و زمستان سپید آمد...     یلدای امسال دومین یلدای عزیز دلمه یلدایت مبارک دلبندم یلدا بر خانواده سبزم مبارک پسرم چون یلدا مهمون بودیم ، این عکسها رو چند وقت بعد خونه خودمون ازت انداختم... کلاهی هم که رو سرته مامانی...
3 بهمن 1391

... دهمین مروارید رادین جونی سر بیرون زد ...

به نام او         دهمین مروارید رادین جونی سر بیرون زد                           ٢٤/١٠/١٣٩١  کمتر از ١٢ ساعت دهمین دندون رادین جونی هم سر بیرون زد وحالا ده تا دندون خوشکل تو دهن پسری وجود داره .. . قضیه از این قرار بود که ساعت ١٠:١٥ شب بود، بعد از اومدن بابایی که وقت نشده بود دندون نهمیت رو به  نشونش بدم ، دلت شیر خواست و تا دراز کشیدی بابایی رو صدا کردم تا بیاد و دندونت رو ببینه ، به محض نشون دادن دندونت ، دوباره هوس کردم یه سرکی تو ...
24 دی 1391

... دوباره باز دوباره✿✿✿رادین دندون در میاره ...

به نام مهربان ترین مهربانان   دوباره باز دوباره ، رادین دندون در میاره                      ٢٤/١٠/١٣٩١              رادین جونی دندون تازت مبارک باشه گلم بعد از سه روزی که به خاطر حضور بابایی تا ساعت ١١:٠٠ میخوابیدیم ، امروز {یکشنبه} ساعت ٩:٤٥ بیدار شدیم، چون چند روزه تا ١١:٠٠ خوابیدم انگار هنوز از خواب سیر نشده بودم ... اما دیگه بلند شدم تصمیم گرفتم ازکسل بودن نجات بدم خودمو...  تا طبق مع...
24 دی 1391

... رادین جون وارد 15 ماهگی شد ...

  به نام خالق فرشته های زمینی     یه ماه دیگه گذشت و با گذشت این ماه ؛ بزرگتر و عاقل تر از ماه قبل و ماههای قبل شدی... و ما به شکرانه یه مرحله دیگه از تکاملت با سپاس از خدای مهربون که تو ، فرشته ناز رو به ما داد جشن می گیریم... این جشنها نه فقط برای شادباشِ ، بلکه یادبودیه از روزی که  تو هرشته آسمونی به زمین اومدی...      این ماه من و بابایی تصمیم گرفتیم تا یه جشن متفاوتی برات ترتیب بدیم ... و اون بردنت به بازیگاه و رفتن به رستوران برای شام... پنج شنبه که ماهگردت بود مصادف بود با ا...
14 دی 1391

... و خدا باز هم او را به من بخشید ...

به نام خداوند بخشنده رحم گستر و خدا باز هم او را به من بخشید                                              12/١٠/١٣٩١ غروب{ سه شنبه} که بابایی از سر کار اومد ، می خواست بره نظام مهندسی تا یه کاری انجام بده ... ما هم لباس پوشیدیم و حاضر شدیم تا بریم بیرون و یه دوری بزنیم  و بلاخره بعد از دو ماه عکس هاتو از آتلیه بگیریم ... بعد از نیم ساعتی که تو ماشین متتظر بابایی شدیم ، بابا اوم...
13 دی 1391

... دیدار بابایی با یازدهمین مروارید رادین جون ...

بلاخره بعد از چند هفته تعطیلی بدون بابایی ، این هفته رو می خوایم در کنار بابایی خوش بگذرونیم... تنهایی این چند هفته به خاطر کلاسهایی بود که بابایی داشت و خدا رو شکر با وجود کم خوابی هاش و رفت و آمدش تو اون دود و دم و شلوغی تهران  تونست با نمره های خیلی عالی واحد هاشو پاس کنه... صبح روز پنجشنبه{11/10/1391} بعد از یه خواب خوب حدودای ساعت 11:00 با بیدار باش رادین پسری از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحونه با کمک باباییخونه زندگیمون رو تمیز کردیم ... ساعت 2:30 ناهارمون حاضر شد ، ناهار باقالی پلو داشتیم با چلو گوشت.خیلی  خوشمزه شده بود  مخصوصاً با حضو...
11 دی 1391

... چشم چشم دو ابرو ...

    به نام  آفریننده شیرینی ها جیگریه من تازه یاد گرفته بگه چیش چیش [ = چشم ] ... چیش چیش گفتن رو از وقتی  مادر روحی براش چشم چشم دو ابرو خونده یاد گرفته ... گاه می پره و چشم ما رو از جاش در میاره که برام چیش چیش بخونید ، گاه هم می گه چیش چیش تا براش بخونیم ... دیشب تا بخوابم 26 بار بعد از خوندن هر بار شعر چیش چیش کرد ، یعنی [replay] ... من و بابایی دیگه داشتیم از خنده منفجر می شدیم   ، اما شما خونسرد  به ادامه چیش چیش می پرداختی ... منم تصمسم گرفتم صبح ازت فیلم بگیرم تا ببینی چه لوسی و ناز... تو فیلم با ناز و صدای خوشگلت آروم و آهسته می گی ...
10 دی 1391